آویـــــــــنــ....ار
HoMe | eMaiL | Design | Profile
همه چی از شنبه ی لعنتی هفته ی پیش شروع شد... بعد من امروز خم شدم...بوسیدمش...بغلش
کردم...بوییدمش...دوباره بوسیدمش و گفتم خداحافظ..... به سازمان
سنجش کشور یا وزارت علوم و فناوری یا هرسازمان دیگه ی کوفتیی که مشخص میکنه تو
باید کودوم دانشگاه بری بر اساس رتبه ات... سازمان عزیز لطفا وقتی دارید تصمیمات انتحاری
میگیرید به فکر کسانی باشید که با این تصمیمات شما آیندشون به کلی دگرگون میشه. رتبه ی کاردانی به کارشناسیم 4000شده بود و طبق آمار حدودیی که داشتم باید
همون دانشگاه قبلی خودم(سم.نان)قبول میشدم اما نتایج اومد و من ن.ج.ف آب.اد اصفهان قبول شده بودم.چرا؟چون ظرفیت پذیرش اومده
بود پایین.تقریبا هیچ کودوم از دوستام و هم دانشگاهیام قبول نشده بودن.به این امید
که تکمیل ظرفیت میادو میتونم جای دیگه قبول شم یا نهایتا بتونم انتقالی بگیرم رفتم
و ثبت نام کردم.جایی که واقعا با دانشگاه و شهر قبلی که توش درس میخوندم قابل
مقایسه نبود و همینطور خوابگاهش که واقعا افتضاحه و هیچ نوع رسیدگیی بهش نمیشه.قبل
از تکمیل ظرفیت اعلام شد که هرکسی میتونه بره همون دانشگاهی که مدرک کاردانیش رو
گرفته ثبت نام کنه و من با کلی پیگیری و برو بیا فهمیدم که این داستان فقط برای
کسانی هست که هیچ جایی قبول نشدند.یعنی خود سازمان سنجش تو مرحله ی اول
تشخیص داده که دانشگاهها برای این افراد ظرفیت ندارن.باز منتظر تکمیل ظرفیت شدم و
تکمیل ظرفیت اعلام شد و مشخص شد که باز هم کسایی که توی مرحله ی اصلی قبول شدند
نمیتونند از تکمیل ظرفیت استفاده کنند و این طرح فقط برای کساییه که باز هم هیچ
جا قبول نشدند و حالا یا علی مدد ی پرینت از اینکه فقط و فقط سر جلسه کنکور
بودن بردارن ببرن هر دانشگاهی که خواستن ثبت نام کنند.بعد که فهمیدم انتقالی هم
نمیتونم بگیرم و مهمان گرفتن هم دردسر داره...بعد تازه فهمیدم که یه طرحی بوده که
اگه انصراف میدادم میتونستم ببرم جایی دیگه ای ثبت نام کنم و یکی از دوستام هم
پاشده رفته سازمان سنجش و فرم تکمیل ظرفیت رو حضوری پر کرده و الان ایوانکی داره
درس میخونه...بعد من امروز کل آیین نامه ها و خبرای سازمان سنجش و سایتاشونو گشتم
یه همچین مقرراتی پیدا نکردم...اگه قراره چیزی باشه باید برای همه باشه...آخه حق
خوری به این شدت؟؟؟اینکه کسایی دارن تو جایی که حق منه درس میخونن که رتبه هاشون
کمِ کم اختلاف 5000تایی داره باهام؟بعد من باید برم 20 روز 20روز یه شهر غریب با ی
محیط داغون و ی خوابگاه افتضاح و اینهمه هزینه متقبل شن خانوادمو برای اینکه ی روز
بیشتر پیششون باشم مجبور شم با اتوبوس 12شب برم که به کلاس فردا صبحم برسم اون وقت
ببینم کسی که اصلا لیاقتشو نداره میره دانشگاهی که جز 5تا الویت اول من بوده و
قبول نشدم؟؟؟؟لامصبا عدالتتون کجا رفته...امروزم از صب 100بار زنگ زدم سازمان سنجش
و رییسشو اداره ی فلان هیچ کی جواب نداد که نداد...چرا یه جواب درست و درمون نمیدین به کسی؟چیه هر روز یه آیین نامه برای خودتون تصویب میکنید و امروز یه چیزی نوشته تو سایت و فردا یه چیز دیگه؟خسته نشدید از این همه بازی؟
بهار خیلی بهونه ی خوبیه برای اینکه آدم حساباشو با خودش صاف کنه حداقل.که
بابت پیشرفتاش از خودش تشکر کنه و بابت کم کاریاش معذرت بخوادو به خودش قول بده که
جبران میکنه...و مث یه موتور متحرک میمونه...مث یه دستی که میخواد هلت بده به
جلو...بیاین استقبال کنیم ازش...با لبخند بریم به پیشوازش...بیاید سال جدیدمون رو خوب
شروع کنیمو جلو ببریمو خوب تموم کنیم و هرجاش که از مسیر خارج کنیم خودمون رو
نبازیم و سعی کنیم بیایم تو گود دوباره...حتی اگه 90خوب نبوده..اگه بدقلقی
کرده...اگه زخم زده ...داره تموم میشه،پروندشو ببنیدیدو برید به اسقبال سال
جدید...بیاید خیلی درگیر گذشته هامون نباشیم امسال بهار میتونه مث یه شروع دوباره باشه برای هممون.برای اینکه هر چقدر هم تموم
سالای زندگیمونو بد گذروندیم یا اون طور که میخوایم نگذروندیم این دفعه شروع کنیم
که رو خودمون کار کنیم.نمیگم لحظه ی سال تحویل یهو بشیم یه آدم دیگه که همیشه سنگ
بزرگ علامت نزدنه....ولی میشه آدم آروم آروم رو خودش کار کنه..آروم آروم بره
جلو...رو رفتاراش،فعالیتاش،نوع زندگیش کار کنه تا به اونی که میخواد نزدیک تر
بشه...که یه نفس عمیق بکشه یه لحظه هایی که هی این همونی بود که همیشه
میخواستم...سخت هست ولی ماها میتونیم... وقتی آدم روی خودش کار میکنه،به خودش اهمیت میده،بیشتر خودشو دوست داره و این
باعث میشه بیشتر شاد باشه،بیشتر از ته دل بخنده،بیشتر به اطرافیانش محبت کنه و
همینطوری میشه که آدم روزای خیلی بهتری رو میگذرونه...کی از روزای شاد و پرزرق و
برق بدش میاد...کی بدش میاد شاد باشه؟کی بدش میاد به آدمای اطرافش انرژی مثبت بده
و اونارو خندون و شاد ببینه؟ من خودم حس میکنم رفتارام و نوع برخوردم،طرز تفکرم و هدفایی که دارم نسبت به
چند سال قبل خیلی بهتر شده... خب من سال 90رو خوب شروع نکردم.حالم خوب نبود و از زمین و آسمونم برام
میبارید.بعد وارد یه رابطه شده بودم که تموم انرژیمو ازم میگرفت و هیچ چیزی بهم
نمیداد.اما اونقدر وابسته شده بودم که نمیتونستم بکنم... اردیبهشت بود که با بروبچس سمنان رفتیم اصفهان که به جد میتونم بگم یکی از به
یادموندنی ترین سفرای زندگیم میشه این مسافرت .. تو همون روزا تقریبا از آدمی که باهاش
تو رابطه بودم کنده بودم ولی هنوز تو شیش و بش بودم که چه کار کنم. که کات کردم بالاخره و بعد مدتی با کسی که خیلی دوستش داشتم وارد رابطه شدم.یه رابطه ا ی که هیچ اسمی نداشت
ولی من صبر کردم...گذاشتم همه چی آروم بره جلو...خیلی لحظه ها دوست داشتم زل بزنم
تو چشماشو بهش بگم منو بازی نده و بهم بگو کجای کاریم ولی نکردم این کارو...ولی
آدمه من زخم خورده بود و من دوست داشتم التیام پیدا کنه...که خودم مرهم بشم برای
زخماش...که یادمون نره گاهی که دلمون میخواسته با این آدم راه بریمو حالا وقتش
نیست پس بکشیم.....کاردانیم تموم شد و کارشناسی هم نجف.آباد قبول شدم.خیلی دوریا
سخت بود برام...یعنی هنوز سخته برام ولی تحمل میکنم.راستش زندگی تو یه شهری که هیچ
جاذبه ای برای آدم نداره خیلی سخته(الانم که دارم مینویسم استرس اینو گرفتم که
2هفته دیگه باید برگردم) تو سال 90از نظر ورزش و کتاب خوندن و فیلم دیدن کم گذاشتم.برای دوستیامم کم
گذاشتم.برای خانواده م هم.نمیتونم بگم جبران میکنم یا نه...چون خیلی سخته
گفتنش...ولی سعی خودم رو خواهم کرد. میخوام اطلاعات راجب رشتمم بالا ببرمو درس هم بخونم...ناسلامتی 91 که تموم شه
به سلامتی چندوقتی بیشتر از مهندس شدن واقعنیه من نمونده. برای همتون دعا میکنم...و از خدا آرامش میخوام براتون و شادی...و پول پر برکت...و
عشق...یه عشق مطمئن...یه آدم محکم که هواتونو داشته باشه و شما رو بپرسته و شماهم
دوستش داشته باشید...برای همتون اطمینان میخوام که محکم قدم بردارید ...که خوب
برید جلو...که اگه عمری باقی بود سال دیگه هممون بیایم بنویسیم که91 عالی
بوده...که خدا کمکون کرده و ما یکی از بهترین سالای زندگیمونو گذروندیم. هر روزی ساعت های خوب داره و ساعت های بد...و اگه بخوایم جمعش کنیم هر سالی
روزهای خوب داره و روزهای بد...امیدوارم تو جمع روزهای 91تون به یه مثبت 365 گنده
برسید همتون... سال نو رو به همتون تبریک میگم.ایشالا که که نود و یک تون بهاری باشه.سایه تون
مستدام
اولین بار است که مثل آدمیزاد دکتر میروم و دارو مصرف میکنم و به موقع میروم
آزمایش میدهم و چیلیک چیلیک عکس می اندازم.خب استخوان دردهای ریشه داری داشتم که
هیچ وقت درست و درمان پیگیرش نشده بودم تا امسال که آقا بند کرد که الا و بلا باید
بروی دکتر.رفتم.چه گفت؟گفت خانم جان شما چه طور راه میروید؟اصلا راه میروید یا از آن
عده همیشه در خانه ها هستید؟گفتم که یک کمی زیادی ددریم و از آن عده همیشه در حال
گردش ها.که دخترک چقدیاتی شیرولبنیات
میخوری؟شیر؟لبنیات؟بادام؟کلم؟کشک؟نمیخورم که...10سالی هست لب نزده ام..نمیخوری؟؟؟؟....با
هزار تا توصیه و نسخه و آزمایش ...گفت که دوباره بیا فلان تاریخ...رفتیم گفت
دوباره بیا بیسان تاریخ...هی ما دارو خوردیم.هر روز 9-10تا قرص ...من؟من و دارو؟من؟شیر؟هرروز؟من؟کشک؟من
و بادام؟ امروز هم وقت پزشک داشتم.مثل همیشه دراز میکشم روی تخت.دستیارش فشار خونم را
میگیرد و دفترچه ی بیمه و آزمایش و عکس هایم را تحویل میگیرد.خودش می آید بالای
سرم...خب چه طوری؟...خوبم.خیلی بهترم....اینجا که دست میزنم درد دارد؟...نه
ندارد...اینجا درد دارد؟...نه اصلا...این؟...نه ندارد...این زانو را میچرخانم درد
میکند؟...نه درد نمیکند...این را؟...نه...خب بشین...خم شو...راه برو.خیلی عالی
است.خانم شما دیگر نیازی به من ندارید.ورزش کنید هرروز.از کلسیم و ویتامین دی غافل
نشوید.خدایارو نگه دارتان. محض یادآوری
میگویم دخترکم :که تمامی رابطه های دنیا اعم از پدر و مادر و فرزندی_تا روابط
دوستانه،اگر هم جزو بهترین و بی نقص و عیب ترین روابط دنیا باشند روزهایی هوایشان
طوفانی میشود.بحرانی میشوند.اخم می آورند و سگرمه!شاکی میشوی و دلت میخواهد حرف
های دل به تنگ آمده ات را بیرون بریزی.بعد زل میزنی به جاده.جاده نشان میدهد که میگذرد.گاه
سریع.گاه کند.گاه میرسی به مقصد.گاهی هم بین راه تصادف میکنی و تمام. دخترکم بخشیدن را
یاد بگیر.نگذار تمامیه اخم های دلت یک روز خلاصه شود توی خداحافظی پر از خشم. آدم بخشیدن نبودن
درد دارد.گذشتن را کنار بگذار.ببخش...شاید هر باری آخرین دفعه باشد... اینکه خیلی
دلخورو ناراحتی را قبول دارم...ولی این بحث ها پیش می آید...دیدی که گفت حق با تو
بوده!
از حوالی مهرماه
...از آن آخرین باری که یک پاکت سیگار را در عرض چند ساعت کشیدم دیگر سیگار
نکشیدم...یعنی نه اینکه صفر بوده باشد...هر از چند وقتی یک دانه اش را گذاشته ام
گوشه ی لبم،کبریت را روشن کرده ام زیرش و پک هایم را عمیق زده ام.اما تعدادش به
انگشتان یک دست هم نمیرسد...به هر که هم میرسم که میدانسته میکشم میگویم ترک کرده
ام که دیگر نکشم... ولی یک اما وجود
دارد...که من عاشق سیگار کشیدنم...که این استوانه ی پر از توتون کاغذی را میان
لبهایم خیلی دوست میدارم...که حالا که فکر میکنم میدانم که هیچ وقت ِ هیچ وقت برای
همیشه ها نمیگذارمش کنار...که میخواهم بشیم برای خودم تایم تعیین کنم که مثلا ماهی
یک دانه اش را به خودم به عشق هدیه بدهم...خوب نیست؟ خوب نیست آدم
گاهی به خودش هدیه بدهد؟ولو اینکه سیگار باشد یا یک آبنبات پر از کالری و رنگ؟یا
حتی تر آلوچه ی خانگی که احتمال میکروبی بودنش 90% است؟ یا مثلا گاهی به
خودش جایزه بدهد که یک روز را بی آنکه به هیچ کسِ هیچ کس خبر بدهد گوشی موبایلش را
آف کند و کل روز را در رختخواب باشد؟یا مثلا؟؟؟؟




| Desiner: lady skin |


