تبليغاتX
آویـــــــــنــ....ار
آوين يعني عشق....نار هم يعني آتش....

ميدانيد آدم پر توقعي هستم...پر توقععع...انتظار دارم وقت هايي كه حالم بد است...وقتهايي كه استخوان درد لعنتي دارم يا دردهاي ماهيانه يا حتي سرماخوردگي زپرتي آدم هاي مهم زندگيم دوروبرم باشم...نازم را بكشند...يك جور خاصي مدام بيايند دورو بر من بچرخند...آدم خودخواهيم...و الان عصبي و ناراحت...


ناراحت چون من رفته ام دكتر از بديه حالم و تو خوابت برده است و من بي منطق شده ام كه اگر مهم بودم اصلا خوابت نميبرد....


ناراحت چون ديگري از عزيزانم گفته كه ديگر هيچ برايش مهم نيستم....


ناراحت چون گفته بچه ي من با بجه ي تو فرق دارد...بغض

+تاریـــــــخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعــــت 21:24نویــــسنده آویـن |

دلم گرفته است ازت...از تو...هميشه مانعش بودي و اين روزهايم دليلش...باز هم شقايق گوش ميكنم و باز هم فكر ميكنم كه چه شد؟مگر سالها نبود كه روزهايم را با تو و روزهايت را با من ميگذراندي؟چه شد؟

 

نميدانم...ميدانم دلخورم ازت...خيلي زياد...شايد حق با تو بود... همان روزي كه گفته بودي خداحافظي كنيم اصراري نميكردم به ماندنت...

 

دلخورم از آن كاري به كارم نداشته باشت...

+تاریـــــــخ سه شنبه بیستم دی 1390 ساعــــت 20:0نویــــسنده آویـن
عطش....


+تاریـــــــخ سه شنبه بیستم دی 1390 ساعــــت 19:47نویــــسنده آویـن
 

آنقد دوستت دارم كه همين الان ميتوانم متنفر شوم ازت....




+تاریـــــــخ سه شنبه بیستم دی 1390 ساعــــت 0:45نویــــسنده آویـن |

ساق دست انگشيمو پشت و رو ميكنه و كمكم ميكنه كه بپوشمش و آستين مانتومو ميكشه پايين...


وقتي دارم موهامو جمع ميكنم داغي لباشو روي گردنم حس ميكنم....

+تاریـــــــخ یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعــــت 15:7نویــــسنده آویـن |
بچه ها اين لينك رو بخونيد و براي انار نازنين دعا كنيد...

http://nafasjooonam.blogfa.com/post-115.aspx




+تاریـــــــخ شنبه هفدهم دی 1390 ساعــــت 11:24نویــــسنده آویـن
برای ماهی
با سه ثانیه حافظه
تنگ و دریا یکی ست!
دست من و شما درد نکند
که دل ِ تنگ آدم ها را
با یک عمر حافظه
توی تُنگ می اندازیم

و برای ماهی ها دل می سوزانیم!


برگرفته از وبلاگ مهديه لطيفي...

+تاریـــــــخ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعــــت 23:22نویــــسنده آویـن |


كسله...بيحوصله ست...هي ميپرسم كه چيزي شده؟اتفاقي افتاده؟موضوعي ناراحتت كرده؟...همش ميگه نه.معموليم فقط.خوب نيستم....اوصولا اگه ميخوايد رو مغز من اسكيت بازي كنيد جوابمو سربالا بديد تا ببينيد چه طوري سر اين قضيه پاچه ميگيرم :دي اما خب در مورد اين عزيز دل اوصولا اين اتفاق نميوفته،پاچه گرفتنو ميگم...

شب ميگه كه علت اصلي حال امروزم تو بودي...از اينكه نيستي حس بدي داشتم...كلي قربون صدقه اش ميرمو هي بهش ميگم كه خيلي نمونده.ده روز ديگه كه بيام كلي ميمونم پيشتو از اين جور حرفا...

فرداش كه بيدار ميشه دوباره كسله...دوباره بيحوصله است...مغزم درد ميكنه...عصاب هيچي و هيچ كيو ندارم....دوباره ميپرسم علت حالشو اما چيزي نميگي...بجاش ميگه فعلا با هم صحبت نكنيم بهتره...ميگم تا كي؟ميگه تا فردا...وا ميرم...چقده طولاني...اما ميگم باشه و مواظب خودت باش....چند ساعت بعد اس ميده كه بنظرت من ميتونم تا فردا اس ندم؟.....

 

فرداش دوباره كلافه اس...چيزي نميگه ولي تغيير رفتارش مشهوده...و اين تغيير رفتار خيلي زياد اذيتم ميكنه و عصبي...بعد يه كم صحبت كردن ميگم من ديگه اس نميدم تا هر موقع كه تو خواستي...

يه كم بعد مسيج ميده كه:يعني واقعا اس ندم؟ميپرسم كه نظر خودت چيه؟ميگه نظر من اينه كه تو اصلا تحمل روزاي بدو نداري...عصبي ميشم...ميگم تو با ي حرف كوچيكي كه من چند روز پيش زدم انقد بهم ريختي اون وقت انتظار داري من در مقابل 3-4روز بد خلقي تو رفلكس نشون ندم اصلا؟؟؟....كلي صحبت ميكنيم.ميگه علت اصلي ناراحتيش به خاطر شرايط بد و خستگي و نبودنمه....

 

خوشحال ميشم؟نميدونم...حس خوبي دارم نبودنم حس ميشه...با اينكه خيلي وقت نيست نديديم همو...ميگه اين دفعه خيلي بيقرارم...خيلي بيشتر از هميشه...

 

برنامم اينه كه 3شنبه ي هفته ي بعد برگردم تهران اما بهش ميگم كه من فردا ميام تهران...بين نميخواد و نه بابا و راضي نيستم هاش برنامه هامو جور ميكنم و براي 4شنبه ساعت 3بليط رزرو ميكنمو ميگم كه چه بخواي چه نخواي دارم ميام....خوشحال ميشه...واقعا تغيير رفتارشو حس ميكنم...به خاطر اونه كه دارم برميگردم يا اينكه دل خودم؟

 

يه جايي بين راه مياد دنبالم...ميبينمش...ميشينم كنارش تو ماشين و حس ميكنم چقد خودمم بيقرارش بودم....

وقتي داره با آهنگي كه داره پخش ميشه همخوني ميكنه به تيكه ي :تو كه نيستي خيال كن كه ديگه هيچ كي با هام نيست كه ميرسه بهم نگاه ميكنه و بلندتر تكرارش ميكنه....خدايا خيلي ممنون :*

+تاریـــــــخ پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعــــت 9:37نویــــسنده آویـن |

ي كارايي بايد مخصوص خودت باشه.كارايي كه فقط تو انجامشون ميدي .چه ارادي و چه غيرارادي شدن جزئي از اتيكتت.وجه تمايز تو بابقيه.

بايد آدمات رو مخصوص به خودت و خودشون دوست داشته باشي.

 

 مثل همين كه هميشه درِ ماشينو آروم ميبنديو بعد از پياده شدن تو بايد خم شه درو بازو بسته كنه.يا اينكه هميشه موقع پياده شدن خم ميشي و بوسش ميكني.مثل يه مدل خاص صحبت كردن.راه رفتن.خنديدن و حتي ناراحت شدن و غصه خوردن.مثل اينكه وقتي تو ماشين كنارش كه ميشيني دستتو ميذاري رو شونش.يا اينكه وقتي قدم ميزنيد دستتو ميذاري تو جيب كتش...مثل علاقه ي زيادت به بارون...به آسمون...به ستاره ها...علاقه ي شديدت به پفك و لواشك...قليون دو سيب كشيدن.،بعدش چايي خوردن...اون بوس بعد از شب بخير...

 

اينا فقط وقتي به وجود مياد كه تو خودت باشي...خود خودت...خود مخصوصت...

 

اينا باعث ميشه نبودنات حس بشه...نه كه بخواي اين قضيه اتفاق بيوفته اما تا وقتي خاص نباشي تو زندگي كسي بودو نبودت خيلي باهم توفيري نداره...همون طور كه عادت ميكنن به بودنت،نبودت هم براشون عادي ميشه...

 

 

آوينانه:دوباره فردا ميرم نجف آباد.خدا كنه روزاي خوبي در پيش باشه...يعني ميشه اينروزا تموم شه؟

 

 

+تاریـــــــخ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعــــت 23:32نویــــسنده آویـن |

لطفا ميان دعاهايتان ياد من و عزيزانم هم بيوفتيد...



من نيز هم!عكس:عاشورا-شب-1389-عكاس:خواهرم!

+تاریـــــــخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ساعــــت 11:31نویــــسنده آویـن |